تبليغاتX
از هر دری سخنی

از هر دری سخنی

این ور بازار- یادداشت های کاملا متفرقه من که هیچ روندی رو دنبال نمی کند.

زن و مرد

خوب این پستی که الان می نویسم قراره بهترین پست وبلاگم باشه چون که می خوام یکی از دغدغه های بزرگ خودمو توش بگم و می دونم که این بحث فراگیره و تا به حال ذهن خیلی از ماها رو درگیر کرده. توضیح اینکه باز هم چیزی که می گم الزاما علمی نیست و با توجه به خونده هام و تجربیات خودم و دیگران این رو می نویسم و حقیقتا برای هر خطش می شه بسیار زیاد بحث کرد نقد کرد پذیرفت و یا رد کرد.

پیرو مطلبی که در مورد بخشندگی نوشتم دوستانی که معمولا افتخار می دن و وبلاگ منو می خونن اومدن نظرات خودشون رو گفتم که خیلی خوشحالم کردن. تو این مطلب می خوام یک برداشت خودمو از مرد ها و زن ها باز کنم و بعد هم فقط دنبال نظرات شمام که ببینم شما چی می گید، چی قبلا خوندید یا شنیدید. من با این دست نزارم تایپ فارسی می کنم انتظار دارم شما هم یک مدت به چیز هایی که می گم فکر کنید و با هم بحث کنیم.

 

واقعیت اول: آیا مرد و زن با هم فرق می کنند؟ آیا ما می تونیم بپذیریم که مرد ها این طوریند دیگه و زن ها این طوری. به نظر من فرق دارند. لازم به ذکره که هر وقت می گم مرد ها و زن ها منظور عموم جامعه است و نه خودم و یا شما که قربون هممون برم که به هر حال تو یک برهه ای از زندگی مون یک خاصیت استثنایی داریم که شدیم مثال نقض هر قانونی. من می گم یک مرد جدای اینکه که تو چه فرهنگی چه جامعی بزرگ شده آدم بی خیال تریه نسبت به خواهر دوقلوش در همون شرایط. زن به جزئیات زندگیش بیشتر توجه می کنه تا مرد. در تصمیم گیری های مرد، احساسات جای کمرنگی رو داره ولی معمولا و باز هم می گم معمولا برای زن این طور نیست. من برای همه این جملات این پاراگراف می تونم دو هزار تا مثال تنها از زندگی خودم بیارم چه برسه به دیگران.خوب فکر کنم تا اینجا با من موافق باشین البته اگه قرار نیست جنسیتتون روی قضاوتتون تاثیر بگذاره.خوب با فرض اینکه اینو  همه می دونستیم من تنها می خوام به نکته ظریفی اشاره کنم. قبول کردن این پاراگراف هیچ وفت نباید به این دو جنس اجازه بده که برای توجیح کاراشون از این گزاره ها استفاده کنند که: من همینجوریم... همه ی زن ها این جوریند خوب..... اینو همه می دونن مرد ها همشون اینطوریند. ما به عنوان انسان متفکر نمی توانیم تنها روی غرایز و یا داشته های ذاتیمون مانور بدیم.

 

واقعیت دوم: مبنای ارزش گذاری ما چیست؟ تو این بحث زن و مرد وقتی که دو طرف پذیرفتند که با هم فرق می کنند یک چیز مهم پیش می یاد اون هم ارزش گذاری روی خصوصیات و رفتار ها و نگرش هایی هست که هر یک از طرفین دارن. این ارزش گذاریه که مبنای اختلاف بین ما هاست. نگاه کنید حتی روی بنیان های اخلاقی هم بحث وجود داره که مثلا  آیا دروغ گفتن بده؟یکی میاد می گه اصلا دروغی نباید وجود داشته باشه و این تقصیر خداست چونکه دروغ ناشی از عدم آگاهی افراده اگه پدر من از کل عملکرد من خبر داشت هیچ وقت از من نمی پرسد پسره سیزده ساله آیا تو سیگار می کشی؟ و من هم با این دانش که پدرم همه چیزو می دونه دروغی نداشتم که بگم. یا مثلا مهشید می گفت که بعضی ها می گن دروغ بده اصلا نباید گفت. بعضی های دیگه می گن بستگی به جاش داره اگه ما بدونیم با دروغ گفتن جون هزار نفر رو نجات می دیم دروغ گفتن اشکالی نداره.خوب حاشیه نمی رم خواستم بگم که در یک صفت اخلاقی بسیار بدیهی  بحث اخلاقی و فلسفی وجود داره چه برسه یک خصوصیتی که یکی از طرفین داره. مثلا الهام در کامنت پست قبلی می گه: "منم میگم باید تمرین کنیم که هرگز مرتکب یه همچین اشتباه هایی نشیم ما میتونیم خودمون ببخشیم ولی بعضی ضربه ها بد جور آدمو از پا در میاره. در مورد اون مسافرت هم چه معنی داره آخه آدم عقد کنه بعد با مامانش بره مکه". کی اینو تعیین می کنه که این اشتباه بزرگیه... دقت کنید مغلطه نمی کنم ها...این کار شوهر خاله هم اصلا مورد پسند من نیست... ولی اینو واقعا چطور می تونید روی خوبو بدیش نظر بدین... به هر حال می دونید که مادر آدم تقریبا از تمام آدم های روی زمین بیشتر به گردن آدم حق داره( همون نه ماه درد رو کمتر کسی حاضره بکشه و یا کلا خودمون می دونیم که ادا اصول بچه چه قدر صبر و تحمل می خواد) من که نمیشناسم مادر شوهر خااله رو-- شاید آرزوش بوده بچش یک بار ببرتش مکه--- باز می گم کار شوهر خاله و کم توجهیشو توجیه نمی کنم--- ولی میگم شاید داستان ما کلی زاویه های دیگه ای داشته که حتی از چشم خاله دوستم هم تا بدین روز دور مونده. همینطور که حق همسره که ناراحت بشه که چرا اسم اونو برای سفر ننوشته، حق مادر رو شما چی می ذارید؟---توجیه نمی کنم.

خلاصه واقعیت دوم اینه که چرا احساسی بودن برای زن ها یک ارزشه و آسان گرفتن برای مرد ها یک ضد ارزش. حالا چرا انتظار داریم یک چیزی که برای ما مهمه خیلی مهمه--- برای طرف مقابل هم خیلی خیلی مهم باشه. کل حرف اینه که کی میگه درست و خوب چیه؟ کی میگه یک اشتباه خیلی بزرگ و جبران نشدنیه؟ این بزرگیشه چطوری تعیین می کنید؟ اگه بگین که خوب این برای من خیلی مهمه...یا من اینجوری دوست دارم بدون اینکه هیچ دلیلی براش بیارین خودتون را دارین در مسیر این مغلطه میندازین که خوب ما اینجوری هستیم....مردا اینجورین.... تمام این سخن به خاله های داستان قبل بر می گرده.. اما در مورد شوهر خاله باید بگم که در ازدواج و یا حتی یک دوستی هر طرف باید یکسری از خواسته های طرف مقابلشو بدون خواستن هیچ دلیلی عقلی و منطقی بپذیره... صرفا همینکه دوستم و یا همسرم و یا هم خونه ایم اینجوری دوست داره برای ما کافی که طبق میل اون رفتار کنیم. منتها مشکل اصلی ما اینه که هیچ وقت نمی تونیم تعادل رو در رفتارمون داشته باشیم که باعث دلخوری نشه.چون به عنوان مثال نه زن ها باید برای هر خواستشون دلیل بیارن و نه از مرد ها باید این انتظار داشت که به تمام خواسته های ما بدون ذکر دلیل تن بدن چون این نهایتا به جایی می رسه که دو خواسته از دو طرف مقابل هم قرار می گیره و حالا باید سر این دعوا کرد که کی به خاطر اون یکی بدون دلیل کوتاه بیاد از خواستش و از اونجایی که هدف از هر نوع رابطه ای چوب خط انداختن برای همدیگه نیست اعتدال در حس و فکر به نظر من کارایی بیشتری داره که هر دو طرف باید  سعی کنن خودشون رو به اون اعتدال برسونن.

 

واقعیت سه: مهشید می گه:"آدمی که به زندگی با چنین فردی ادامه میده...در واقع بخشیده، از حق خودش گذشت کرده...اما متاسفم، فراموش کردن دست خود آدم نیست. مثل اینه که دستت یه جراحت عمیق برداره...بعد از یک مدت خونریزی قطع میشه...جراحت خوب میشه...اما جاش میمونه..."

اینی که مهشید می گه به نظرم درست نیست. چون که بخشیدن و ادامه زندگی دو چیز کاملا وابسته و یا کاملا مستقل نیست که قبول یکی دیگری رو نتیجه بده و یا اینکه اصلا به هم ربطی نداشته باشن. ممکنه که این خطای شوهر خاله اونقدر بزرگ نبوده برای خاله که بخواد قطع رابطه کنه. شوهر خاله مجموعه ای از خوبی و بدی هاست که این اشتباه و بدی هم میانگین رو جوری تغییر نداده که منجر به قطع رابطه بشه. من میگم وقتی میشه گفت خاله همسرشو بخشیده که راحت باهاش بره مکه و از با او بودن لذت ببره. این به معنی فراموشی نیست به معنی بخششه-- در حالی که عمیقا اعتقاد دارم بخشش فراموشی رو به دنبال خودش میاره. ممکنه ادم هر از چند گاهی یاد یک خاطره بد بیافته و آزرده بشه ولی اینکه زندگی خاله هنوز هم متاثر از اون واقعه سی سال پیشه اینو نشون می ده که خاله هنوزم دلگیره و یا اینکه همون موقع هم شوهر خاله یک عذر خواهی درست حسابی نکرده.

این مثالی که مهشید می گه و یا اون داستانی که الهام گفت هم به نظر من مصداق نداره. در این مورد جراحت عمیق برداشته شده اما کاملا خوب نشده و هنوزم کمی خون ریزی می کنه. باز هم می گم تمام این حرف ها در باب تبرئه شوهر خاله نیست در این بابه که آدم باید هر از چند گاهی از زندگیش و از اطرافیانش یک سامری(انگلیسی) بگیره و یک سری چیز ها رو تصحیح کنه

 

واقعیت چهار: مهشید می گه که:

"آدمها بعد از اینکه حرفی را می زنند، بعد از اینکه کاری را می کنند...دیگر آن آدم قبلی نیستند!

حتی اگر بخشوده شویم...تغییر کرده ایم...

آدمهای بزرگ مجموعه ای از لحظاتند...لحظاتی که اشتباه نکرده اند."

مومن دوست مشترک من و مهشید اضافه می کنه:

"عالي ، بسيار عالي بعد از خوندن به ياد اين جمله ي (فك كنم) حضرت افلاطون افتادم كه :
Even God can't change the past !! يا يه چيز ديگه هم بود در اين مضمون :

The one thing which even God cannot do is to make undone what has been done

البته من تا هم اكنون به اين جمله اعتقاد داشتم كه "‌انسانها مجموعه اي از عادتها هستند" نه لزوما لحظات چون لحظات در صورتي شكل ِ انسان مي گيرند كه عادت شوند البته از نظر بنده (يعني از نظر بنده يه كار خوب ِ نادر تو زندگي مهم نيست ، يه كار ِ بد ِ نادر تو زندگي هم مهم نيست ) ، اما حالا چرا لحظاتي كه اشتباه نكرده اند ؟!"

من با مومن کاملا موافقم که یک کار که عادت شده باشه خیلی مهم تره تا اینکه آدمی در یک لحظه خطایی انجام داده باشه یا نه؟ ما هیچ کدوممون مصون از خطا کردن نیستیم. حرف من این نبود. چرا معمولا زن ها اینگونه در مورد اشتباه مرد ها قضاوت می کنند. اشتباهی ممکنه بخشودنی باشه و ممکنه نباشه. حتی اگه بخشودنی باشه به هیچ عنوان فراموش شدنی نیست مثالشم همون زخم مهشید و یا دیوار الهام. چرا زن ها این جمله معروف را دارند: اون یک کاری کرد که هر چه قدرم کار خوب کنه دیگه از چشم من افتاده و یا من دیگه نمی تونم فراموش کنم اشتباهشو. چرا اکثر خانوم ها معمولا دو سه نفری تو زندگیشون دارن که کاملا ازشون متنفرن؟ چرا عروس خانواده بعد ۴۰ سال هنوز حرف مادر شوهرو قبل عروسی یادشه و اونو نمی بخشه و به تجربه من خودش هم رفتار مناسبی با عروس خودش نداره..( این مسئله عروس و مادر شوهر در همین غرب هم صادقه چون اگه نبود تو فیلم هاشون انقدر نشون نمی دادن). چرا دعوای داماد و پدر زن کمتره؟ چرا زن ها سر کار همکار های مردو بیشتر می پسندن تا همکار های زن؟

 

واقعیت پنجم: قبول که زن ها حساس ترند ولی چرا موقع قضاوت کردن اشتباه های خودشون یادشون نمی یاد؟ من این اطمینانو به خانوم ها می دم که برای مرد ها هم خیلی چیز ها مهمه که زن ها به تصادف رعایت نمی کنن و این تضمینو می دم که اگه مرد اساسا موجود بی خیالی نبود اون هم زخم هایی داشت که جاهاش هنوز مونده بود. باز هم مثال مادر شوهر و هم کار زن رو می زنم که تقابل دو زن توش دیده می شه که از هر دو گروه خانم هاُ رفتار هایی صورت می گیره که طرف مقابلو که از قضا خانوم هست و حساسیت های زنانه را داره رو می رنجونه. گفت: ان الحسنات یذهبن السیئات... چرا بر عکسشو نگفت؟ اون که بسیار بزرگتر از ماست و ما پرو پرو کم لطفی می کنیم. میگه آقا تو کار خوب کن من می بخشم. شما اونوقت می گین که اون یک اشتباهی کرد که هر چه قدرم کار خوب کنه نمیشه ببخشمش؟ چرا زن ها این جمله را ندارند: اون یک کار خوبی کرد که هر چه قدرم اشتباه کنه من دوسش دارم؟ آیا اینم مثل صفحه حوادث روزنامه است که مردم دوست دارن قتل و بدبختی دیگران رو بدونن؟کل واقعیت پنجم زیر سوال میره زمانی که زن ها ادعا کنند ذاتا اشتباه کمتر و یا کم اهمیت تری از مردها می کنند که در این صورت دیگه بحث رو خودم ادامه نمی دم.

 

کل این مطلب بدین معنی نبود که بگه بی خیالی آقایون مزیته و یا احساسات خانوم ها بی ارزش. این نقدی بر این بود که چرا نمی بخشیم و فراموش نمی کنیم. من رو اگه قرار بود پدرم تنهایی بزرگ کنه که اساسا یک مرده تا به حال خود کشی کرده بودم. برای همین در مذمت هیچ خصوصیت ذاتی قصد صحبت کردن نداشتم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 2:30  توسط حسام   | 

عاشقانه آرام

دیشب خواب می دیدم تو اتوبوس تو جاده قم هستیم( شهر رمانتیک تر از این سراغ ندارم) تو هم با چهره ی عبوس پنج دقیقه داشتی هی بازومو بالا و پایین می بردی که جای تکیه دادن واسه سرت پیدا کنی انگار که همه دنیا رو بهت بدهکارم بابات داشتن دستانی بزرگ. برف و بارون داشت می اومد منم طبق معمول داشتم افاضه فضل می کردم و در باب قشنگی جاده و یک سری خزعولات علمی اراجیف می بافتم. دیشب خواب تو رو می دیدم...
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:25  توسط حسام   | 

کفش

با اینکه اصلا از رنگ خاکستری خوشم نمی یاد یک کتونی خاکستری خریدم و خیلی بهم می یاد.قبل از مرگ ذهنیم این اعترافو باید می کردم :(


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 7:26  توسط حسام   | 

بخشندگی

واقعا باید بین پست هایی که تو این وبلاگ می ذارم حرف های جدی هم بزنم  چون خودم هم زشت می دونم که این چنین کم ارزش مطلب بنویسم. این پست هم تقریبا تجربه شخصی منه و کلا زیاد مطالعه ای پشتش نیست پس ممکنه نظراتم صحیح نباشه. طرف شانزده سالش بود و تو کوچه دعوا کرد و از اونجایی که پسر شانزده ساله معمولا کار عاقلانه ای نمی کنه چاقو کشید و زد و دوستشو کشت. سه سال که تو زندان بود و بعد هم دادگاه حکم اعدام داد. حالا اینکه چرا این حکم داده شده و نباید داده می شد یک بحثه اینکه اولیای دم نبخشیدن یک بحث دیگه. بچه بزرگ کردی خوب درست. پاره تنت بوده اونم درست. آخه با دار زدن این مادر مرده دیگه چی گیرت می یاد؟ من که می دونم اگه من بودم اصلا دلم هم خونک نمی شد. بخشندگی چیز خوبیه که خیلی ها از خودشون لذت این کار رو می گیرن اصلا نمی دونن چیه. این اولیای دم که تا ابد داغ دار بچه شون هستن، بعد از دار هم هیچ وقت اینی که یکی رو بخشیدن نمی یاد یکم روحشونو آروم کنه. خودشون دوباره به زندگیشون گند می زنن. یاد اون بابای بدبخت فلسطینی افتادم که بچش تفنگ اسباب بازی دستش بوده اسراییلی ها ترسیدن تفنگ واقعی باشه زدن بچه رو. بجه مرگ مغزی شد تو بیمارستان اسراییلی ها. باباش خودشو آتیش زد؟ نه.... اعضای بچه رو اهدا کرد به همون کودک های اسراییلی. تازه یکی از همین خانواده های دریافت کننده عضو ازون اسراییلی های دو آتیشه بود حتی نیومد تشکر کنه. ببینید این کار فلسطینیه چه قدر قابل تحسیه؟ خود باباهه چه قدر روحش آرومه. حالا مقایسه کنیم با اولیای دم خودمون گه نمی دونم از مرگ طرف مقابل چه چیزی عایدشون می شه. داستان بعدی نقل از دوستمه. می گفت شوهر خاله اش وقتی با خاله اش عقد بودن ولی عروسی نکرده بودن، اسم خودشو مامانشو می نویسه برای مکه. خاله ش خوب قاعدتا ناراحت می شه. و از اون به بعد حتی بعد از گذشتن سی چهل سال با همسرش اصلا دوست نداره بره مسافرت. مکه که عمرا. ببینید منم قبول دارم که دیگه از همسر به آدم کی نزدیک تره و اگه اسمشو ننویسی برای مکه کار بسیار بدیه و حق ناراحتی داره. ولی تا کی؟ آخه خوب این شوهر خاله ای که بعد از اون سی سال بهترین زمان زندگیشو با هاش طی کرده واقعا خوب یا بد به هر حال همسرش بوده تو همه چیز با هم شریک بودن، این همه سال ارزش گذشت نداره؟ خوب مثلا بگه نه من بخشیدمش فقط دیگه نمی تونم احساس خوبی داشته باشم وقتی که باهاش می رم مسافر، این به نظر من مصداق نبخشیدنه یعنی که من هنوز خطای سی سال پیش یادمه و هر بارم جلوی چشممه. بازم می گم منم حق می دم که بسیار ناراحت کرده همسرشو و این اشتباه بزرگی بوده. اما من با شناختی که از آدم ها دارم به جرئت می گم همه زندگی ها پر از این اشتباهای بزرگه. اگه آدم دونه دونشو یادش بمونه دیگه از طرف مقابل متنفر میشه. تهش چی میمونه؟: شوهری که هیچ وقت لذت مسافرت خوب با یک همسر کاملا مشتاق رو نکشیده، بچه هایی که خیلی کم مسافرت رفتن. خودی که این همه سختی کشیده و نبخشیده و همیشه یادش می یفته ناراحته چون نبخشیده به قول آقایون بی خیال نشده. نبخشیدنو هیچ وقت به عنوان مجازات به صوزت ناخود آگاه نمی توان به کار برد. اگه قصد این کار رو داشته باشیم به نظر من اول داریم خودمونو مجازات می کنیم و بعد طرف مقابلو.حس بخشیدن پول، گذاشتن غذا برای هم اتاقی، گذشتن ار حقت همیشه یک شیرینی داره که سال ها می مونه. من شخصا تو زندگی یک چیز ها و لحظاتی را از دست دادم که همیشه افسوسشونو می خورم. نبخشیدن هم راحت می تونه به یکی ازون افسوس ها تبدیل بشه.تازه این دوستم می گفت تازه فهمیدم خالم چرا مخالفه و حق بهش می دم. یعنی اینکه منم دارم صحه می ذارم روی اون کار اشتباه. بعضی چیز های احساسی رو که وجه خوب ندران و آدم نمی تونه کاریشون کنه باید با معیار عقلم محکشون زد که ببینه این حس درسته یا نه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 4:22  توسط حسام   | 

درد سر فرهنگی

با مجتبی تو راه تورنتو در رستوران مک دونالد توقف کرده بودیم. قضای حاجت بر ما مستولی گشت و اسباب کار نایاب. گویی در این بلاد سنگ ها را بسته و سگان را رها کرده اند. در پی راه چاره از ماشین خودکار استعانت جسته و یک بطر آب معدنی خریدیم. از آنجا که نثر مجتبی کتبی بود و من شفاها می توانستم کار را یک سره کنم قرار بر این شد که ابتدا بنده رفع حاجت کنم و سپس مجتبی. از سردی صفر درجه آب چه بگویم که لرزه بر تن هر نا مسلمانی می اندازد. لیک سخن بدین جا تمام نشد و آبریزگاه شروع به کف کردن کرد و پس از لختی بوی مشمئز کننده جناب لیمو بلند شد.و این چنین شد که پست طهارت با لیموناد رقم خورد. یاد اولین سفر به دانمارک افتادم که اولین تجربه آشپزی را داشتم. همین قدر بدانید که جای روغن مایع، آب گلابی گاز دار خریده بودم.

پی نوشت: واقعا  گلاب به روتون عذر می خوام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 0:47  توسط حسام   | 

بی مزه

تو این چند صباحی که از خدا عمر گرفتم سه دسته آدم های بی مزه دیدم.

۱- یزدی ها

۲- جامعه پزشکان

۳- گروه برق و کامپیوتر صنعتی شریف

اخیرا یک گروه دگه بهشون اضافه شده که من واقعا حیفم می یاد تو هر پست اشاره ای به اونا نکنم

۴- چینی ها به خاطر اینکه خدا هیچ نکته ظریفی در این بندگان خدا قرار نداده

پی نوشت: توضیح آنکه در هر گروه مسلما مثال های نقضی وجود داره که من همینجا ازشون طلب بخشش می کنم

پی نوشت دو: این گروه ها اتفاقا همدیگرو خیلی بامزه می دونن چون که صرفا شوخی هاشون درون شهری یا درون صنفی یا درون دانشکده ای است دورن نژادی من هنوز رویت نکردم. حتما چندین معترض به این پست سطح درک و فهم منو زیر سوال خواهند برد

پی نوشت سه: پدر بنده هم یزدی و هم پزشکه. در صورت بازدید ایشون از این بلاگ من صریحا تاکید می کنم که ایشون در گروه پی نوشت یک قرار دارند و لا غیر ولا غیر. یعنی چه!!!!

پی نوشت چهار: ای تو روح این بلاگ فا که فونت ها رو بهم میریزه.

پی نوشت پنج: من اصلا خودمو با مزه نمی دونم پس بی خیال نا سزا نگین.

پی نوشت شش: یک پزشک یزدی دیگری که به شدت بی مزه هم هست و سه بارم خونه ما مهونی اومده سابق بر این قصد پیمان زناشویی بستن با یکی از فامیل های بسیار نزدیک نگارنده رو داشته که خوشبختانه این قصیه همون سی و دو سه سال پیش ختم به خیر شد.

والسلام

آمیز حسام پینه دوز

به تاریخ     الاثنين - سی شوال هجری لونار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 21:3  توسط حسام   | 

والدین در مونترال

دو روزی هست که پدر و ماردم اومدن مونترال و احتمالا یک ماهی می مونن. دو سه تا اتفاق افتاد که فکر کنم خالی از لطف نباشه گفتنشون. پروازشون شش بعد از ظهر بود و نه شب دیگه خونه بودیم بعد از اینکه قیمه ای که پخته بودم رو خوردیم حدود ساعت دوازده خوابیدیم. صبح ساعت هفت دیدم صدا در اومد دیدم مامان و بابا لباس ورزشی پوشیدن دارن می رن بیرون. گفتم کجا می رین؟ گفتن می ریم پیاده روی... نون وایی اینجا ها کجاست سر راه نون بخریم؟ گفتم عذر می خوام سرعین اردبیل که نیومدبد کله صبح برین نون وایی اینجا همه مغازه ها نه باز می کنند. خلاصه رفتنو بعد از یک ساعت برگشتن خونه. دیدم اوه ریز ریز خیابونا رو بلد شدن و بعد رفته بودن یک کافه:

Mum: Hi, I want milk

صورت کافه دار رو خودتون تصور کنید بعد یارو یک لیوان شیر برای مامان ریخته.

Mum: No no I want a packet of milk

shopkeeper: first of all, we dont say packet of milk, sceondly we dont sell those here

خلاصه که مامان اومده بود می گفت شهرتون بدرد نمی خوره. مادر یکی از دوستام هم با مامان بابا اومده مونترال.تو فرودگاه اون افسره ازش پرسیده بوده واسه چی اومدی اینجا؟ خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن گفته:

I want see my baby

یارو ایرانی از کار در اومده گفته: مادر به این سنت دیگه نوزاد نداری که باید بگی son اینا.

قصه بعدی که دختر خانومی، دوست این دوست ماست، که مامانش با مامان اینای من اومده. این دختر خانوم یک چتر داشته تو ایران که خیلی دوسش داشته و در حد این بوده که از مامان بزرگش بهش به ارث رسیده و همیشه پاییز همراهش بوده و اینا. خلاصه این دوست ما واسه خود شیرینی هی اصرار کرده که مامان که داره میاد بهش می گیم بیاره چترتو دیگه و دختر خانوم هی انکار که نمی خواد رفیق خودشیرین ما هی اصرار. خلاصه آخرش مادر دوستمون چتر آنجنانی رو از ایران می یاره با خودش. جون تو چمدون نذاشته بوده چتر رو، تو فرودگاه لندن ازش می گیرن دیگه نمی دن. اینچنین زندگی جوونها در معرض خطره

امیدوارم آن خانوم بزرگواری کنن و دوست ما رو ببخشن.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 21:5  توسط حسام   | 

آقای خورشیدی

الان داشتم برگه های امتحانی بچه ها رو صحیح می کردم  اسم یکی سوفیا سولار بود. یاد آقای خورشیدی با بازی اکبر عبدی افتادم. تو اون سریال برای کودکان تو دهه شصت که یک طوطی داشتن به نام فندق. از اینایی که الان نشون بدن می گیم اااه این چه قدر جوون بوده. فکر کنم دار و دسته ی سعید دانشگر و یا هانیه و یا منصوره نوروزی راد به زودی کلیپ هاشو تو فیس بوک بزارن. یک اسم دیگه ای هم نظرمو جلب کرد :

Bo Li

اینم منو یاد یکی از هم مدرسه ای هام انداخت به نام رحمان محمد حسن پور که از اون نا مرد های روزگاره با هم دوست صمیمی بودیم ولی بعد از کنکور دیگه سراغی ٬٬املا٫٫ از هیچ کس نگرفت. طول اسم ها رو عرض می کنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 13:38  توسط حسام   | 

انگلیسی به سبک ایرانی

یکی از روش های تشخیص دادن ایرانی هایی که پاشونو به تازگی بر خاک بلاد کفر گذاشته اند، تعمق در لهجه شیرین انگلیسیشونه. کلا دو تا توصیه کوچیک ولی کاربردی برای این عزیزان دارم که بسیار هم ساده است.

اول اینکه تلفظ صحیح ماه اوت را برن یاد بگیرن. این به خاطر اینه که اکثر بچه ها تو تابستون میان و معمولا ازشون سوال میشه که کی اومدین؟ باور نمی کنید که چنان روایت هایی از دوستان شنیدم که در وهله اول ذهنم به ماه آگست نرفت و یک چیزی تو مایه های ذی القعده اینا رو می شد تداعی کرد

دوم اینکه دوستان به جای صفت های خوب، جالب، قوی، باحال، مرتب، خنده دار، س.ک.س.ی ، خوشمزه، دیدنی، خوش رنگ و سه تا نقطه فقط صفت متدوال good را به کار نبرند.

این پست بدین معنی نیست که حالا من بعد یک سال به قول اجدادم مثل بلبل انگلیسی حرف می زنم محض انبساط خاطر گفتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 20:41  توسط حسام   | 

نحوه استفاده بهینه از باتری لپ تاپ

این مقاله رو می نویسم که تجربه خودمو در زمینه به یغما دادن باتری لپ تاپ براتون بگم و همچنین بهترین راه حل برای استفاده ماکسیمیم و افزایش طول عمر باتری لپ تاپ و یا همان نوت بوک را ارایه کنم. تو چند سال اخیر کم کم ما ایرانی ها پس از خرید یک موبایل با کلاس٬ رو به خریدن لپ تاپ با قیمت های میلیونی آوردیم که با هاش تو خونه چت کنیم و یا نهایتا بدین بچه ها تو دانشگاه فیلم ببینند. الیته من خودم طرفدار پر و پا قرص نوت بوک ها هستم چون تمام کارهای منو می تونن با همان سایز جمع و جورشون انجام بدن. خلاصه که برای اینکه باتری یا همون باطری یا انباره :دی لپ تاپ به ایکس ندین و ۱۰۰ هزار تومن در آستین شلوار مبارک نکنید باید از باطری خوب مراقبت کنید. من نیم دو جین از دوستامو می شناشم که همچین بلایی سر پیل گالوانی لپ تاپشون آوردن. از اونجایی که ما ها معمولا از لپ تاپ به جای دسک تاپ به مدت ظولانی در منزل و یا سر کار استفاده می کنیم و معمولا منبع تغذیه و آداپتور به برق شهر می زنیم و لپ تاپ به جای باتری از برق شهر استفاده می کنه-- برای همین اگه نوت بوکتون مسیر برق رو به باتری به صورت خودکار قطع نکنه باتری همیشه شارژ کامل می میونه و به مرور زمان ظرفیتش کم می شه و نهایتا از بین می ره. اینو بگم که تعداد معدودی از لپ تاپ ها رو می شناسم که دارای تکنولوژی قطع جریان برق به باتری هستند. در این لپ تاپ ها چناچه باتری پر باشه دیگه مدار برق به باتری قطع میشه و باتری خراب نمی شه. چیز دیگه ای که باعث خراب شدن باتری میشه شارژ کردن جزیی و  باتری هست. علت این امر پدیده حافظه باتری یا مموری افکت است. لینکشو تو ویکی پدیا براتون می ذارم. میگه که چنانچه باتری را نصفه شارژ کنید و یا باتری تقریبا پر رو مدام شارژ کنید به علت خواص شیمیایی تعدادی از سل های باتری خالی می مونه و نهایتا باتری در حافظه خودش فکر می کنه که ماکسیمم ظرفیتش همون نصفه است که در این صورت هم به مرور زمان ظرفیتش کم می شه.در نتیجه برای بهینه استفاده کردن از باتری لپ تاپ:

۱- باتری رو از داخل لپ تاپ در بیارید

۲- هر هفته یک بار باتری رو به لپ تاپ زده و با باتری کار کنید تا کاملا باتری  خالی شده

۳- حالا شارژ کامل کنید . مجددا باتری رو در بیارید.

 

دیگه حجت بر شما تمام شد. حوصله وبلاگ نویسی هم ندارم همین پست رو بیست روز نیمه کاره رها کردم. این فونتم نمی دونم چشه.

مهم مهم...کامنت هادی رو هم حتما بخونید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 21:13  توسط حسام   | 

دیگران

امروز به خاطر موضوعی حالا هر چند جزیی بسیار بسیار ناراحت بودم. پس از گذر زمانی دوستی رو دیدم که اونم به خاطر موضوعی قابل حل از نظر من ناراحت و گوشه گیر شده بود. آنی ناراحتی خودم تموم شد و بسیار بیشتر برای دوستم ناراحت شدم سعی بر تسکین شدم که فائق نایل نیامدم. هم اکنون که با خود می اندیشم می بینم در کنار این همه رذایل اخلاقی حداقل این اهمیت داشتن مشکل دیگران برام باقی مونده. حالا چه قدر؟ مورد بحث نیست.


 

من که ملول گشتمی از نفس فرشته ای
قال و مقال عالمی می کشم از برای تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 6:12  توسط حسام   | 

مثال نقض

این سعید شجاعی محض رضای خدا یک بار هم به من اینجا زنگ نزد. به خاطر خودم نمی گم به خاطر خودش می گم که واسه خودش یک مثال نقضی حداقل می شد در بین بحثی : پرانتز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 21:20  توسط حسام   | 

بازی زندگی

­­و اما بازی اینترنتی تراویان. به تازگی در ایران یک بازی اینترنتی پای خودشو در اینترنت کم سرعت خانواده ها باز کرده که چند تا از دوستام و من هم اون رو بازی می کنیم. این بازی در اصل آلمانی است و در جهان بسیار محبوب است که نسخه ترجمه شده اش به فارسی در ایران بیشتر مورد استقبال قرار گرفته شده است. این بازی تقریبا استراتژیک است و تمام بازی در سرور انجام می شود و هر کاربر نیاز به نصب اون نداره. اگه می خواهید بازی را ببینید می تونید به آدرس تراویان آی آر مراجعه کنید. این بازی اصلا به نظر من مهیج نیست و به قول یکی از دوستام بی نهایت مطلقه ولی نوع بازی طوریه که اعتیاد می یاره. دو تا نکته کاملا بی ربط به نوع بازی به ذهنم رسیده که می خوام اینجا بنویسم.

1-      در این بازی چون هر کاربر در کنار دیگری بازی می کند و با هم تعامل دارند می توان شخصیت های مختلفی از آدم ها را در بازی مشاهده کرد. بعضی ها کا ملا مسالمت آمیز بازی و تجارت می کنند. بعضی ها مدام حمله می کنند و بعضی ها دزدی می کنند. پیغام هایی که رد و بدل می شود به فحاشی کشیده می شود و کلا خیلی از وقت ها بازیکنان یادشون می ره که دارن بازی می کنن و بسیار خلق و خوی نا پسندی می گیرند. اینو من اخیرا توی یک بازی دیگه دیدم که بعدا در موردش می نویسم. خلاصه که این نمونه ای کوچکیه که آدم ها به خاطر بی ارزش ترین چیز ها با ارزش ترین معیار ها را زیر پا می گذارند.

2-      توی این بازی می توان جانشین داشت بدین معنی که یکی از دوستاتون می تونه به جای شما و در غیاب شما بازی را هدایت کنه. من تو این بازی یک جانشین دارم و بسیار از داشتنش لذت می بردم. دلیلشم این بود که استراتژی من با دوستم خیلی فرق می کرد و این باعث می شد که سمت و سوی بازی مدام فرق کنه. مثلا شما باید یک شبانه روز صبر می کردید تا منابع کافی( که با زمان زیاد می شوند) برای ساختن و یا حمله به دیگران بدست می آوردید و بعد دوست شما وارد بازی می شد و دقیقا یک ساعت قبل از تکمیل منابع اون رو برای یک کار دیگه خرج می کرد. باید قیافه ی من رو می دید پشت مانیتور :دی. می گفتم اِه اِه اِه... اینو چرا ساختی بعد ده دقیقه می خندیدم که بعد از یک روز صبر کردم یکهو اومده یک چیزی ساخت. در مورد من این بسیار خنده دار تر بود چون دوستم اصلا به جریان بازی کار نداشت میومد داخل بازی می دید با این منابعی که داره میشه چی خرید و یا ساخت و بی درنگ می ساختش و کلی خوشحال بود که مثلا فلان ساختمان رو حتی اگه فقیر فقیر هم باشی،می شه به روزش کرد :دی. من وقتی اینو بازی می کردم یاد حساب مشترک بانکی بین زن و شوهر ها افتادم :دی. مثلا زن خانواده ده ماه حقوقشو در حساب مشترک ذخیره می کنه و مرد بعد ده ماه می یاد میبینه که اه چه قدر پول دارن میره سریع به عنوان کادو برای همسرش (:دی) پراید خودشو تبدیل به 206 می کنه. البته برعکسش شاید مصداق بیشتری داره که در مثل مناقشه ای نبوده نیست.

نتیجه که هم بازی چیز خوبیه هم حساب مشترک : پرانتز اونوری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 20:18  توسط حسام   | 

شعر

من خراباتیم از من سخن یار مخواه

 گنگم از گنگ پریشان شده گفتار مخواه

 

شعر یعنی این هنر فرش زیر پاته . یره...

 

از هر دری سخنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 0:27  توسط حسام   | 

مگر نه اشک، زیباترین شعر و بی‌تاب ترین عشق و گدازان‌ترین ایمان

و داغ‌ترین اشتیاق و تب‌دارترین احساس و خالص‌ترین گفتن

و لطیف‌ترین دوست داشتن است که همه، در کوره یک دل، به هم آمیخته و ذوب شده‌اند

و قطره‌ای گرم شده‌اند، نامش اشک؟

کسی که عاشق است و از معشوقش دور افتاده و یا عزادار است

و مرگ عزیزی قلبش را می‌سوزاند، می‌گرید، غمگین است،

هرگاه دلش یاد او می‌کند و زبانش سخن از او می‌گوید و روحش آتش می‌گیرد

و چهره‌اش برمی‌افروزد، چشمش نیز با او همدردی می‌کند؛ یعنی اشک می‌ریزد،

اشک می‌جوشد و این حالات همه نشانه‌های لطیف و صریح ایمان عمیق و عشق راستین اویند

گریه‌ای که تعهد و آگاهی و شناخت محبوب یا فهمیدن

و حس کردن ایمان را به همراه نداشته باشد

کاری است که فقط به درد شستشوی چشم از گرد و غبار خیابان می‌آید.


 

حالا این متن رو بخونید و با هم گریه کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 3:0  توسط حسام   | 

انکار

از من می گریزی؟

هرگز--

معشوق من!

تا زمانی که من منم و تو تویی

تا زمانی که دنیا هر دو ما را در بر دارد

من عاشق توام

و تو افسونگر منی

آنگاه که یکی انکار کند

دیگری باید اصرار کند.


شعر از رابرت براونینگ

برگرفته از وبلاگ بنفشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 22:33  توسط حسام   | 

بدون هیچ اظهار نظری

روزگارِ مدیدی بود

به زنی محتاج بودم

تا غمگینم کند.

و امروز:

    سلام

            بیا

                تا

                با هم

     یک دلِ سیر

گریه کنیم.


بر گرفته از وبلاگ سورئالیست بدون هیچ اظهار نطری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 2:53  توسط حسام   | 

لقمان

این منسوب به لقمان است:

روزی لقمان به پسرش گفت:  امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی
 .
 اول
 اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای  جهان را بخوری!
 دوم
 اینکه در بهترین بستر و  رختخواب  جهان بخوابی
 و سوم
 اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی
> >  
> > پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
 لقمان جواب داد: اگر کمی دیر تر و  کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
 اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر  جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است.
 و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنهاجای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.

 

واقعا راست می گه من صد در صد با اون مرحوم موافقم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:2  توسط حسام   | 

جبر

پروردگارا ، بیا بنشین و بگو جبر است یا اختیار؟ قضا و قدر دیگر چیست! ما همگی قربانی انتخابیم. چه برای ما باشد چه برای دیگری. نسیان که نگرفته ام... چه دیگری قربانی کند، چه ما قربانی کنیم دیگری را...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 19:30  توسط حسام   | 

سرطان سینه

این دکتر های کبکی در کانادا یک گندی زدن. نمونه هایی که از بیمار ها گرفتن، تشخیص اشتباه دادن و از اون بدتر درمان هم در پیش گرفتن. امروز وزیر بهداشت رو آورده بودن تو اخبار گفتن مرد ناحسابی تو اون وزارت خونه چه غلطی می کنی پس؟ فکر کنید زن بیچاره ای که فکر کرده سرطان داره علاوه بر فشار های روانی قضیه، تحت درمان هم قرار گرفته. اما روزنامه ها و تلویزیون بیچارشون کردن. دقیقا مثل ایران، یادمه ده پونزده سال پیش خون آلوده به ایدز وارد کردن،به این مریض های هموفیلی بدبخت زدن آب از آب تکون نخورد ازون زنه که شوهرشو کرد تو فریزر هم کمتر اهمیت داشتن.

 

پ.ن: از بانکم چند تا شکلات خریدم که به بیمارانی که سرطان سینه داشتن کمک کنم.(گفتم یک وقت فهمیدین ریا نشه)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 1:31  توسط حسام   |