زن و مرد
پیرو مطلبی که در مورد بخشندگی نوشتم دوستانی که معمولا افتخار می دن و وبلاگ منو می خونن اومدن نظرات خودشون رو گفتم که خیلی خوشحالم کردن. تو این مطلب می خوام یک برداشت خودمو از مرد ها و زن ها باز کنم و بعد هم فقط دنبال نظرات شمام که ببینم شما چی می گید، چی قبلا خوندید یا شنیدید. من با این دست نزارم تایپ فارسی می کنم انتظار دارم شما هم یک مدت به چیز هایی که می گم فکر کنید و با هم بحث کنیم.
واقعیت اول: آیا مرد و زن با هم فرق می کنند؟ آیا ما می تونیم بپذیریم که مرد ها این طوریند دیگه و زن ها این طوری. به نظر من فرق دارند. لازم به ذکره که هر وقت می گم مرد ها و زن ها منظور عموم جامعه است و نه خودم و یا شما که قربون هممون برم که به هر حال تو یک برهه ای از زندگی مون یک خاصیت استثنایی داریم که شدیم مثال نقض هر قانونی. من می گم یک مرد جدای اینکه که تو چه فرهنگی چه جامعی بزرگ شده آدم بی خیال تریه نسبت به خواهر دوقلوش در همون شرایط. زن به جزئیات زندگیش بیشتر توجه می کنه تا مرد. در تصمیم گیری های مرد، احساسات جای کمرنگی رو داره ولی معمولا و باز هم می گم معمولا برای زن این طور نیست. من برای همه این جملات این پاراگراف می تونم دو هزار تا مثال تنها از زندگی خودم بیارم چه برسه به دیگران.خوب فکر کنم تا اینجا با من موافق باشین البته اگه قرار نیست جنسیتتون روی قضاوتتون تاثیر بگذاره.خوب با فرض اینکه اینو همه می دونستیم من تنها می خوام به نکته ظریفی اشاره کنم. قبول کردن این پاراگراف هیچ وفت نباید به این دو جنس اجازه بده که برای توجیح کاراشون از این گزاره ها استفاده کنند که: من همینجوریم... همه ی زن ها این جوریند خوب..... اینو همه می دونن مرد ها همشون اینطوریند. ما به عنوان انسان متفکر نمی توانیم تنها روی غرایز و یا داشته های ذاتیمون مانور بدیم.
واقعیت دوم: مبنای ارزش گذاری ما چیست؟ تو این بحث زن و مرد وقتی که دو طرف پذیرفتند که با هم فرق می کنند یک چیز مهم پیش می یاد اون هم ارزش گذاری روی خصوصیات و رفتار ها و نگرش هایی هست که هر یک از طرفین دارن. این ارزش گذاریه که مبنای اختلاف بین ما هاست. نگاه کنید حتی روی بنیان های اخلاقی هم بحث وجود داره که مثلا آیا دروغ گفتن بده؟یکی میاد می گه اصلا دروغی نباید وجود داشته باشه و این تقصیر خداست چونکه دروغ ناشی از عدم آگاهی افراده اگه پدر من از کل عملکرد من خبر داشت هیچ وقت از من نمی پرسد پسره سیزده ساله آیا تو سیگار می کشی؟ و من هم با این دانش که پدرم همه چیزو می دونه دروغی نداشتم که بگم. یا مثلا مهشید می گفت که بعضی ها می گن دروغ بده اصلا نباید گفت. بعضی های دیگه می گن بستگی به جاش داره اگه ما بدونیم با دروغ گفتن جون هزار نفر رو نجات می دیم دروغ گفتن اشکالی نداره.خوب حاشیه نمی رم خواستم بگم که در یک صفت اخلاقی بسیار بدیهی بحث اخلاقی و فلسفی وجود داره چه برسه یک خصوصیتی که یکی از طرفین داره. مثلا الهام در کامنت پست قبلی می گه: "منم میگم باید تمرین کنیم که هرگز مرتکب یه همچین اشتباه هایی نشیم ما میتونیم خودمون ببخشیم ولی بعضی ضربه ها بد جور آدمو از پا در میاره. در مورد اون مسافرت هم چه معنی داره آخه آدم عقد کنه بعد با مامانش بره مکه". کی اینو تعیین می کنه که این اشتباه بزرگیه... دقت کنید مغلطه نمی کنم ها...این کار شوهر خاله هم اصلا مورد پسند من نیست... ولی اینو واقعا چطور می تونید روی خوبو بدیش نظر بدین... به هر حال می دونید که مادر آدم تقریبا از تمام آدم های روی زمین بیشتر به گردن آدم حق داره( همون نه ماه درد رو کمتر کسی حاضره بکشه و یا کلا خودمون می دونیم که ادا اصول بچه چه قدر صبر و تحمل می خواد) من که نمیشناسم مادر شوهر خااله رو-- شاید آرزوش بوده بچش یک بار ببرتش مکه--- باز می گم کار شوهر خاله و کم توجهیشو توجیه نمی کنم--- ولی میگم شاید داستان ما کلی زاویه های دیگه ای داشته که حتی از چشم خاله دوستم هم تا بدین روز دور مونده. همینطور که حق همسره که ناراحت بشه که چرا اسم اونو برای سفر ننوشته، حق مادر رو شما چی می ذارید؟---توجیه نمی کنم.
خلاصه واقعیت دوم اینه که چرا احساسی بودن برای زن ها یک ارزشه و آسان گرفتن برای مرد ها یک ضد ارزش. حالا چرا انتظار داریم یک چیزی که برای ما مهمه خیلی مهمه--- برای طرف مقابل هم خیلی خیلی مهم باشه. کل حرف اینه که کی میگه درست و خوب چیه؟ کی میگه یک اشتباه خیلی بزرگ و جبران نشدنیه؟ این بزرگیشه چطوری تعیین می کنید؟ اگه بگین که خوب این برای من خیلی مهمه...یا من اینجوری دوست دارم بدون اینکه هیچ دلیلی براش بیارین خودتون را دارین در مسیر این مغلطه میندازین که خوب ما اینجوری هستیم....مردا اینجورین.... تمام این سخن به خاله های داستان قبل بر می گرده.. اما در مورد شوهر خاله باید بگم که در ازدواج و یا حتی یک دوستی هر طرف باید یکسری از خواسته های طرف مقابلشو بدون خواستن هیچ دلیلی عقلی و منطقی بپذیره... صرفا همینکه دوستم و یا همسرم و یا هم خونه ایم اینجوری دوست داره برای ما کافی که طبق میل اون رفتار کنیم. منتها مشکل اصلی ما اینه که هیچ وقت نمی تونیم تعادل رو در رفتارمون داشته باشیم که باعث دلخوری نشه.چون به عنوان مثال نه زن ها باید برای هر خواستشون دلیل بیارن و نه از مرد ها باید این انتظار داشت که به تمام خواسته های ما بدون ذکر دلیل تن بدن چون این نهایتا به جایی می رسه که دو خواسته از دو طرف مقابل هم قرار می گیره و حالا باید سر این دعوا کرد که کی به خاطر اون یکی بدون دلیل کوتاه بیاد از خواستش و از اونجایی که هدف از هر نوع رابطه ای چوب خط انداختن برای همدیگه نیست اعتدال در حس و فکر به نظر من کارایی بیشتری داره که هر دو طرف باید سعی کنن خودشون رو به اون اعتدال برسونن.
واقعیت سه: مهشید می گه:"آدمی که به زندگی با چنین فردی ادامه میده...در واقع بخشیده، از حق خودش گذشت کرده...اما متاسفم، فراموش کردن دست خود آدم نیست. مثل اینه که دستت یه جراحت عمیق برداره...بعد از یک مدت خونریزی قطع میشه...جراحت خوب میشه...اما جاش میمونه..."
اینی که مهشید می گه به نظرم درست نیست. چون که بخشیدن و ادامه زندگی دو چیز کاملا وابسته و یا کاملا مستقل نیست که قبول یکی دیگری رو نتیجه بده و یا اینکه اصلا به هم ربطی نداشته باشن. ممکنه که این خطای شوهر خاله اونقدر بزرگ نبوده برای خاله که بخواد قطع رابطه کنه. شوهر خاله مجموعه ای از خوبی و بدی هاست که این اشتباه و بدی هم میانگین رو جوری تغییر نداده که منجر به قطع رابطه بشه. من میگم وقتی میشه گفت خاله همسرشو بخشیده که راحت باهاش بره مکه و از با او بودن لذت ببره. این به معنی فراموشی نیست به معنی بخششه-- در حالی که عمیقا اعتقاد دارم بخشش فراموشی رو به دنبال خودش میاره. ممکنه ادم هر از چند گاهی یاد یک خاطره بد بیافته و آزرده بشه ولی اینکه زندگی خاله هنوز هم متاثر از اون واقعه سی سال پیشه اینو نشون می ده که خاله هنوزم دلگیره و یا اینکه همون موقع هم شوهر خاله یک عذر خواهی درست حسابی نکرده.
این مثالی که مهشید می گه و یا اون داستانی که الهام گفت هم به نظر من مصداق نداره. در این مورد جراحت عمیق برداشته شده اما کاملا خوب نشده و هنوزم کمی خون ریزی می کنه. باز هم می گم تمام این حرف ها در باب تبرئه شوهر خاله نیست در این بابه که آدم باید هر از چند گاهی از زندگیش و از اطرافیانش یک سامری(انگلیسی) بگیره و یک سری چیز ها رو تصحیح کنه
واقعیت چهار: مهشید می گه که:
"آدمها بعد از اینکه حرفی را می زنند، بعد از اینکه کاری را می کنند...دیگر آن آدم قبلی نیستند!
حتی اگر بخشوده شویم...تغییر کرده ایم...
آدمهای بزرگ مجموعه ای از لحظاتند...لحظاتی که اشتباه نکرده اند."
مومن دوست مشترک من و مهشید اضافه می کنه:
"عالي ، بسيار عالي بعد از خوندن به ياد اين جمله ي (فك كنم) حضرت افلاطون افتادم كه :
Even God can't change the past !! يا يه چيز ديگه هم بود در اين مضمون :
The one thing which even God cannot do is to make undone what has been done
البته من تا هم اكنون به اين جمله اعتقاد داشتم كه "انسانها مجموعه اي از عادتها هستند" نه لزوما لحظات چون لحظات در صورتي شكل ِ انسان مي گيرند كه عادت شوند البته از نظر بنده (يعني از نظر بنده يه كار خوب ِ نادر تو زندگي مهم نيست ، يه كار ِ بد ِ نادر تو زندگي هم مهم نيست ) ، اما حالا چرا لحظاتي كه اشتباه نكرده اند ؟!"
من با مومن کاملا موافقم که یک کار که عادت شده باشه خیلی مهم تره تا اینکه آدمی در یک لحظه خطایی انجام داده باشه یا نه؟ ما هیچ کدوممون مصون از خطا کردن نیستیم. حرف من این نبود. چرا معمولا زن ها اینگونه در مورد اشتباه مرد ها قضاوت می کنند. اشتباهی ممکنه بخشودنی باشه و ممکنه نباشه. حتی اگه بخشودنی باشه به هیچ عنوان فراموش شدنی نیست مثالشم همون زخم مهشید و یا دیوار الهام. چرا زن ها این جمله معروف را دارند: اون یک کاری کرد که هر چه قدرم کار خوب کنه دیگه از چشم من افتاده و یا من دیگه نمی تونم فراموش کنم اشتباهشو. چرا اکثر خانوم ها معمولا دو سه نفری تو زندگیشون دارن که کاملا ازشون متنفرن؟ چرا عروس خانواده بعد ۴۰ سال هنوز حرف مادر شوهرو قبل عروسی یادشه و اونو نمی بخشه و به تجربه من خودش هم رفتار مناسبی با عروس خودش نداره..( این مسئله عروس و مادر شوهر در همین غرب هم صادقه چون اگه نبود تو فیلم هاشون انقدر نشون نمی دادن). چرا دعوای داماد و پدر زن کمتره؟ چرا زن ها سر کار همکار های مردو بیشتر می پسندن تا همکار های زن؟
واقعیت پنجم: قبول که زن ها حساس ترند ولی چرا موقع قضاوت کردن اشتباه های خودشون یادشون نمی یاد؟ من این اطمینانو به خانوم ها می دم که برای مرد ها هم خیلی چیز ها مهمه که زن ها به تصادف رعایت نمی کنن و این تضمینو می دم که اگه مرد اساسا موجود بی خیالی نبود اون هم زخم هایی داشت که جاهاش هنوز مونده بود. باز هم مثال مادر شوهر و هم کار زن رو می زنم که تقابل دو زن توش دیده می شه که از هر دو گروه خانم هاُ رفتار هایی صورت می گیره که طرف مقابلو که از قضا خانوم هست و حساسیت های زنانه را داره رو می رنجونه. گفت: ان الحسنات یذهبن السیئات... چرا بر عکسشو نگفت؟ اون که بسیار بزرگتر از ماست و ما پرو پرو کم لطفی می کنیم. میگه آقا تو کار خوب کن من می بخشم. شما اونوقت می گین که اون یک اشتباهی کرد که هر چه قدرم کار خوب کنه نمیشه ببخشمش؟ چرا زن ها این جمله را ندارند: اون یک کار خوبی کرد که هر چه قدرم اشتباه کنه من دوسش دارم؟ آیا اینم مثل صفحه حوادث روزنامه است که مردم دوست دارن قتل و بدبختی دیگران رو بدونن؟کل واقعیت پنجم زیر سوال میره زمانی که زن ها ادعا کنند ذاتا اشتباه کمتر و یا کم اهمیت تری از مردها می کنند که در این صورت دیگه بحث رو خودم ادامه نمی دم.
کل این مطلب بدین معنی نبود که بگه بی خیالی آقایون مزیته و یا احساسات خانوم ها بی ارزش. این نقدی بر این بود که چرا نمی بخشیم و فراموش نمی کنیم. من رو اگه قرار بود پدرم تنهایی بزرگ کنه که اساسا یک مرده تا به حال خود کشی کرده بودم. برای همین در مذمت هیچ خصوصیت ذاتی قصد صحبت کردن نداشتم.
