این ور بازار- یادداشت های کاملا متفرقه من که هیچ روندی رو دنبال نمی کند.
آمیرزا
پی نوشت: اینکه این مطلب در دو هفته نامه ی ایرانیان مک گیل به قلم من چاپ شده که دیگه الان می تونستم پابلیشش کنم.
پیرو مطلبی که در مورد بخشندگی نوشتم دوستانی که معمولا افتخار می دن و وبلاگ منو می خونن اومدن نظرات خودشون رو گفتم که خیلی خوشحالم کردن. تو این مطلب می خوام یک برداشت خودمو از مرد ها و زن ها باز کنم و بعد هم فقط دنبال نظرات شمام که ببینم شما چی می گید، چی قبلا خوندید یا شنیدید. من با این دست نزارم تایپ فارسی می کنم انتظار دارم شما هم یک مدت به چیز هایی که می گم فکر کنید و با هم بحث کنیم.
واقعیت اول: آیا مرد و زن با هم فرق می کنند؟ آیا ما می تونیم بپذیریم که مرد ها این طوریند دیگه و زن ها این طوری. به نظر من فرق دارند. لازم به ذکره که هر وقت می گم مرد ها و زن ها منظور عموم جامعه است و نه خودم و یا شما که قربون هممون برم که به هر حال تو یک برهه ای از زندگی مون یک خاصیت استثنایی داریم که شدیم مثال نقض هر قانونی. من می گم یک مرد جدای اینکه که تو چه فرهنگی چه جامعی بزرگ شده آدم بی خیال تریه نسبت به خواهر دوقلوش در همون شرایط. زن به جزئیات زندگیش بیشتر توجه می کنه تا مرد. در تصمیم گیری های مرد، احساسات جای کمرنگی رو داره ولی معمولا و باز هم می گم معمولا برای زن این طور نیست. من برای همه این جملات این پاراگراف می تونم دو هزار تا مثال تنها از زندگی خودم بیارم چه برسه به دیگران.خوب فکر کنم تا اینجا با من موافق باشین البته اگه قرار نیست جنسیتتون روی قضاوتتون تاثیر بگذاره.خوب با فرض اینکه اینو همه می دونستیم من تنها می خوام به نکته ظریفی اشاره کنم. قبول کردن این پاراگراف هیچ وفت نباید به این دو جنس اجازه بده که برای توجیح کاراشون از این گزاره ها استفاده کنند که: من همینجوریم... همه ی زن ها این جوریند خوب..... اینو همه می دونن مرد ها همشون اینطوریند. ما به عنوان انسان متفکر نمی توانیم تنها روی غرایز و یا داشته های ذاتیمون مانور بدیم.
واقعیت دوم: مبنای ارزش گذاری ما چیست؟ تو این بحث زن و مرد وقتی که دو طرف پذیرفتند که با هم فرق می کنند یک چیز مهم پیش می یاد اون هم ارزش گذاری روی خصوصیات و رفتار ها و نگرش هایی هست که هر یک از طرفین دارن. این ارزش گذاریه که مبنای اختلاف بین ما هاست. نگاه کنید حتی روی بنیان های اخلاقی هم بحث وجود داره که مثلا آیا دروغ گفتن بده؟یکی میاد می گه اصلا دروغی نباید وجود داشته باشه و این تقصیر خداست چونکه دروغ ناشی از عدم آگاهی افراده اگه پدر من از کل عملکرد من خبر داشت هیچ وقت از من نمی پرسد پسره سیزده ساله آیا تو سیگار می کشی؟ و من هم با این دانش که پدرم همه چیزو می دونه دروغی نداشتم که بگم. یا مثلا مهشید می گفت که بعضی ها می گن دروغ بده اصلا نباید گفت. بعضی های دیگه می گن بستگی به جاش داره اگه ما بدونیم با دروغ گفتن جون هزار نفر رو نجات می دیم دروغ گفتن اشکالی نداره.خوب حاشیه نمی رم خواستم بگم که در یک صفت اخلاقی بسیار بدیهی بحث اخلاقی و فلسفی وجود داره چه برسه یک خصوصیتی که یکی از طرفین داره. مثلا الهام در کامنت پست قبلی می گه: "منم میگم باید تمرین کنیم که هرگز مرتکب یه همچین اشتباه هایی نشیم ما میتونیم خودمون ببخشیم ولی بعضی ضربه ها بد جور آدمو از پا در میاره. در مورد اون مسافرت هم چه معنی داره آخه آدم عقد کنه بعد با مامانش بره مکه". کی اینو تعیین می کنه که این اشتباه بزرگیه... دقت کنید مغلطه نمی کنم ها...این کار شوهر خاله هم اصلا مورد پسند من نیست... ولی اینو واقعا چطور می تونید روی خوبو بدیش نظر بدین... به هر حال می دونید که مادر آدم تقریبا از تمام آدم های روی زمین بیشتر به گردن آدم حق داره( همون نه ماه درد رو کمتر کسی حاضره بکشه و یا کلا خودمون می دونیم که ادا اصول بچه چه قدر صبر و تحمل می خواد) من که نمیشناسم مادر شوهر خااله رو-- شاید آرزوش بوده بچش یک بار ببرتش مکه--- باز می گم کار شوهر خاله و کم توجهیشو توجیه نمی کنم--- ولی میگم شاید داستان ما کلی زاویه های دیگه ای داشته که حتی از چشم خاله دوستم هم تا بدین روز دور مونده. همینطور که حق همسره که ناراحت بشه که چرا اسم اونو برای سفر ننوشته، حق مادر رو شما چی می ذارید؟---توجیه نمی کنم.
خلاصه واقعیت دوم اینه که چرا احساسی بودن برای زن ها یک ارزشه و آسان گرفتن برای مرد ها یک ضد ارزش. حالا چرا انتظار داریم یک چیزی که برای ما مهمه خیلی مهمه--- برای طرف مقابل هم خیلی خیلی مهم باشه. کل حرف اینه که کی میگه درست و خوب چیه؟ کی میگه یک اشتباه خیلی بزرگ و جبران نشدنیه؟ این بزرگیشه چطوری تعیین می کنید؟ اگه بگین که خوب این برای من خیلی مهمه...یا من اینجوری دوست دارم بدون اینکه هیچ دلیلی براش بیارین خودتون را دارین در مسیر این مغلطه میندازین که خوب ما اینجوری هستیم....مردا اینجورین.... تمام این سخن به خاله های داستان قبل بر می گرده.. اما در مورد شوهر خاله باید بگم که در ازدواج و یا حتی یک دوستی هر طرف باید یکسری از خواسته های طرف مقابلشو بدون خواستن هیچ دلیلی عقلی و منطقی بپذیره... صرفا همینکه دوستم و یا همسرم و یا هم خونه ایم اینجوری دوست داره برای ما کافی که طبق میل اون رفتار کنیم. منتها مشکل اصلی ما اینه که هیچ وقت نمی تونیم تعادل رو در رفتارمون داشته باشیم که باعث دلخوری نشه.چون به عنوان مثال نه زن ها باید برای هر خواستشون دلیل بیارن و نه از مرد ها باید این انتظار داشت که به تمام خواسته های ما بدون ذکر دلیل تن بدن چون این نهایتا به جایی می رسه که دو خواسته از دو طرف مقابل هم قرار می گیره و حالا باید سر این دعوا کرد که کی به خاطر اون یکی بدون دلیل کوتاه بیاد از خواستش و از اونجایی که هدف از هر نوع رابطه ای چوب خط انداختن برای همدیگه نیست اعتدال در حس و فکر به نظر من کارایی بیشتری داره که هر دو طرف باید سعی کنن خودشون رو به اون اعتدال برسونن.
واقعیت سه: مهشید می گه:"آدمی که به زندگی با چنین فردی ادامه میده...در واقع بخشیده، از حق خودش گذشت کرده...اما متاسفم، فراموش کردن دست خود آدم نیست. مثل اینه که دستت یه جراحت عمیق برداره...بعد از یک مدت خونریزی قطع میشه...جراحت خوب میشه...اما جاش میمونه..."
اینی که مهشید می گه به نظرم درست نیست. چون که بخشیدن و ادامه زندگی دو چیز کاملا وابسته و یا کاملا مستقل نیست که قبول یکی دیگری رو نتیجه بده و یا اینکه اصلا به هم ربطی نداشته باشن. ممکنه که این خطای شوهر خاله اونقدر بزرگ نبوده برای خاله که بخواد قطع رابطه کنه. شوهر خاله مجموعه ای از خوبی و بدی هاست که این اشتباه و بدی هم میانگین رو جوری تغییر نداده که منجر به قطع رابطه بشه. من میگم وقتی میشه گفت خاله همسرشو بخشیده که راحت باهاش بره مکه و از با او بودن لذت ببره. این به معنی فراموشی نیست به معنی بخششه-- در حالی که عمیقا اعتقاد دارم بخشش فراموشی رو به دنبال خودش میاره. ممکنه ادم هر از چند گاهی یاد یک خاطره بد بیافته و آزرده بشه ولی اینکه زندگی خاله هنوز هم متاثر از اون واقعه سی سال پیشه اینو نشون می ده که خاله هنوزم دلگیره و یا اینکه همون موقع هم شوهر خاله یک عذر خواهی درست حسابی نکرده.
این مثالی که مهشید می گه و یا اون داستانی که الهام گفت هم به نظر من مصداق نداره. در این مورد جراحت عمیق برداشته شده اما کاملا خوب نشده و هنوزم کمی خون ریزی می کنه. باز هم می گم تمام این حرف ها در باب تبرئه شوهر خاله نیست در این بابه که آدم باید هر از چند گاهی از زندگیش و از اطرافیانش یک سامری(انگلیسی) بگیره و یک سری چیز ها رو تصحیح کنه
واقعیت چهار: مهشید می گه که:
"آدمها بعد از اینکه حرفی را می زنند، بعد از اینکه کاری را می کنند...دیگر آن آدم قبلی نیستند!
حتی اگر بخشوده شویم...تغییر کرده ایم...
آدمهای بزرگ مجموعه ای از لحظاتند...لحظاتی که اشتباه نکرده اند."
مومن دوست مشترک من و مهشید اضافه می کنه:
"عالي ، بسيار عالي بعد از خوندن به ياد اين جمله ي (فك كنم) حضرت افلاطون افتادم كه :
Even God can't change the past !! يا يه چيز ديگه هم بود در اين مضمون :
The one thing which even God cannot do is to make undone what has been done
البته من تا هم اكنون به اين جمله اعتقاد داشتم كه "انسانها مجموعه اي از عادتها هستند" نه لزوما لحظات چون لحظات در صورتي شكل ِ انسان مي گيرند كه عادت شوند البته از نظر بنده (يعني از نظر بنده يه كار خوب ِ نادر تو زندگي مهم نيست ، يه كار ِ بد ِ نادر تو زندگي هم مهم نيست ) ، اما حالا چرا لحظاتي كه اشتباه نكرده اند ؟!"
من با مومن کاملا موافقم که یک کار که عادت شده باشه خیلی مهم تره تا اینکه آدمی در یک لحظه خطایی انجام داده باشه یا نه؟ ما هیچ کدوممون مصون از خطا کردن نیستیم. حرف من این نبود. چرا معمولا زن ها اینگونه در مورد اشتباه مرد ها قضاوت می کنند. اشتباهی ممکنه بخشودنی باشه و ممکنه نباشه. حتی اگه بخشودنی باشه به هیچ عنوان فراموش شدنی نیست مثالشم همون زخم مهشید و یا دیوار الهام. چرا زن ها این جمله معروف را دارند: اون یک کاری کرد که هر چه قدرم کار خوب کنه دیگه از چشم من افتاده و یا من دیگه نمی تونم فراموش کنم اشتباهشو. چرا اکثر خانوم ها معمولا دو سه نفری تو زندگیشون دارن که کاملا ازشون متنفرن؟ چرا عروس خانواده بعد ۴۰ سال هنوز حرف مادر شوهرو قبل عروسی یادشه و اونو نمی بخشه و به تجربه من خودش هم رفتار مناسبی با عروس خودش نداره..( این مسئله عروس و مادر شوهر در همین غرب هم صادقه چون اگه نبود تو فیلم هاشون انقدر نشون نمی دادن). چرا دعوای داماد و پدر زن کمتره؟ چرا زن ها سر کار همکار های مردو بیشتر می پسندن تا همکار های زن؟
واقعیت پنجم: قبول که زن ها حساس ترند ولی چرا موقع قضاوت کردن اشتباه های خودشون یادشون نمی یاد؟ من این اطمینانو به خانوم ها می دم که برای مرد ها هم خیلی چیز ها مهمه که زن ها به تصادف رعایت نمی کنن و این تضمینو می دم که اگه مرد اساسا موجود بی خیالی نبود اون هم زخم هایی داشت که جاهاش هنوز مونده بود. باز هم مثال مادر شوهر و هم کار زن رو می زنم که تقابل دو زن توش دیده می شه که از هر دو گروه خانم هاُ رفتار هایی صورت می گیره که طرف مقابلو که از قضا خانوم هست و حساسیت های زنانه را داره رو می رنجونه. گفت: ان الحسنات یذهبن السیئات... چرا بر عکسشو نگفت؟ اون که بسیار بزرگتر از ماست و ما پرو پرو کم لطفی می کنیم. میگه آقا تو کار خوب کن من می بخشم. شما اونوقت می گین که اون یک اشتباهی کرد که هر چه قدرم کار خوب کنه نمیشه ببخشمش؟ چرا زن ها این جمله را ندارند: اون یک کار خوبی کرد که هر چه قدرم اشتباه کنه من دوسش دارم؟ آیا اینم مثل صفحه حوادث روزنامه است که مردم دوست دارن قتل و بدبختی دیگران رو بدونن؟کل واقعیت پنجم زیر سوال میره زمانی که زن ها ادعا کنند ذاتا اشتباه کمتر و یا کم اهمیت تری از مردها می کنند که در این صورت دیگه بحث رو خودم ادامه نمی دم.
کل این مطلب بدین معنی نبود که بگه بی خیالی آقایون مزیته و یا احساسات خانوم ها بی ارزش. این نقدی بر این بود که چرا نمی بخشیم و فراموش نمی کنیم. من رو اگه قرار بود پدرم تنهایی بزرگ کنه که اساسا یک مرده تا به حال خود کشی کرده بودم. برای همین در مذمت هیچ خصوصیت ذاتی قصد صحبت کردن نداشتم.
پی نوشت: واقعا گلاب به روتون عذر می خوام.
۱- یزدی ها
۲- جامعه پزشکان
۳- گروه برق و کامپیوتر صنعتی شریف
اخیرا یک گروه دگه بهشون اضافه شده که من واقعا حیفم می یاد تو هر پست اشاره ای به اونا نکنم
۴- چینی ها
به خاطر اینکه خدا هیچ نکته ظریفی در این بندگان خدا قرار نداده
پی نوشت: توضیح آنکه در هر گروه مسلما مثال های نقضی وجود داره که من همینجا ازشون طلب بخشش می کنم
پی نوشت دو: این گروه ها اتفاقا همدیگرو خیلی بامزه می دونن چون که صرفا شوخی هاشون درون شهری یا درون صنفی یا درون دانشکده ای است دورن نژادی من هنوز رویت نکردم. حتما چندین معترض به این پست سطح درک و فهم منو زیر سوال خواهند برد![]()
پی نوشت سه: پدر بنده هم یزدی و هم پزشکه. در صورت بازدید ایشون از این بلاگ من صریحا تاکید می کنم که ایشون در گروه پی نوشت یک قرار دارند و لا غیر ولا غیر. یعنی چه!!!!
پی نوشت چهار: ای تو روح این بلاگ فا که فونت ها رو بهم میریزه.
پی نوشت پنج: من اصلا خودمو با مزه نمی دونم پس بی خیال نا سزا نگین.
پی نوشت شش: یک پزشک یزدی دیگری که به شدت بی مزه هم هست و سه بارم خونه ما مهونی اومده سابق بر این قصد پیمان زناشویی بستن با یکی از فامیل های بسیار نزدیک نگارنده رو داشته که خوشبختانه این قصیه همون سی و دو سه سال پیش ختم به خیر شد.
والسلام
آمیز حسام پینه دوز
به تاریخ الاثنين - سی شوال هجری لونار
Mum: Hi, I want milk
صورت کافه دار رو خودتون تصور کنید
بعد یارو یک لیوان شیر برای مامان ریخته.
Mum: No no I want a packet of milk
shopkeeper: first of all, we dont say packet of milk, sceondly we dont sell those here ![]()
خلاصه که مامان اومده بود می گفت شهرتون بدرد نمی خوره. مادر یکی از دوستام هم با مامان بابا اومده مونترال.تو فرودگاه اون افسره ازش پرسیده بوده واسه چی اومدی اینجا؟ خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن گفته:
I want see my baby
یارو ایرانی از کار در اومده گفته: مادر به این سنت دیگه نوزاد نداری که باید بگی son اینا.
قصه بعدی که دختر خانومی، دوست این دوست ماست، که مامانش با مامان اینای من اومده. این دختر خانوم یک چتر داشته تو ایران که خیلی دوسش داشته و در حد این بوده که از مامان بزرگش بهش به ارث رسیده و همیشه پاییز همراهش بوده و اینا. خلاصه این دوست ما واسه خود شیرینی هی اصرار کرده که مامان که داره میاد بهش می گیم بیاره چترتو دیگه و دختر خانوم هی انکار که نمی خواد رفیق خودشیرین ما هی اصرار. خلاصه آخرش مادر دوستمون چتر آنجنانی رو از ایران می یاره با خودش. جون تو چمدون نذاشته بوده چتر رو، تو فرودگاه لندن ازش می گیرن دیگه نمی دن. اینچنین زندگی جوونها در معرض خطره![]()
امیدوارم آن خانوم بزرگواری کنن و دوست ما رو ببخشن.
Bo Li
اینم منو یاد یکی از هم مدرسه ای هام انداخت به نام رحمان محمد حسن پور که از اون نا مرد های روزگاره با هم دوست صمیمی بودیم ولی بعد از کنکور دیگه سراغی ٬٬املا٫٫ از هیچ کس نگرفت. طول اسم ها رو عرض می کنم![]()
اول اینکه تلفظ صحیح ماه اوت را برن یاد بگیرن. این به خاطر اینه که اکثر بچه ها تو تابستون میان و معمولا ازشون سوال میشه که کی اومدین؟ باور نمی کنید که چنان روایت هایی از دوستان شنیدم که در وهله اول ذهنم به ماه آگست نرفت و یک چیزی تو مایه های ذی القعده اینا رو می شد تداعی کرد![]()
دوم اینکه دوستان به جای صفت های خوب، جالب، قوی، باحال، مرتب، خنده دار، س.ک.س.ی ، خوشمزه، دیدنی، خوش رنگ و سه تا نقطه فقط صفت متدوال good را به کار نبرند.![]()
این پست بدین معنی نیست که حالا من بعد یک سال به قول اجدادم مثل بلبل انگلیسی حرف می زنم محض انبساط خاطر گفتم.
۱- باتری رو از داخل لپ تاپ در بیارید
۲- هر هفته یک بار باتری رو به لپ تاپ زده و با باتری کار کنید تا کاملا باتری خالی شده
۳- حالا شارژ کامل کنید . مجددا باتری رو در بیارید.
دیگه حجت بر شما تمام شد. حوصله وبلاگ نویسی هم ندارم همین پست رو بیست روز نیمه کاره رها کردم. این فونتم نمی دونم چشه.
مهم مهم...کامنت هادی رو هم حتما بخونید
من که ملول گشتمی از نفس فرشته ای
قال و مقال عالمی می کشم از برای تو
و اما بازی اینترنتی تراویان. به تازگی در ایران یک بازی اینترنتی پای خودشو در اینترنت کم سرعت خانواده ها باز کرده که چند تا از دوستام و من هم اون رو بازی می کنیم. این بازی در اصل آلمانی است و در جهان بسیار محبوب است که نسخه ترجمه شده اش به فارسی در ایران بیشتر مورد استقبال قرار گرفته شده است. این بازی تقریبا استراتژیک است و تمام بازی در سرور انجام می شود و هر کاربر نیاز به نصب اون نداره. اگه می خواهید بازی را ببینید می تونید به آدرس تراویان آی آر مراجعه کنید. این بازی اصلا به نظر من مهیج نیست و به قول یکی از دوستام بی نهایت مطلقه ولی نوع بازی طوریه که اعتیاد می یاره. دو تا نکته کاملا بی ربط به نوع بازی به ذهنم رسیده که می خوام اینجا بنویسم.
1- در این بازی چون هر کاربر در کنار دیگری بازی می کند و با هم تعامل دارند می توان شخصیت های مختلفی از آدم ها را در بازی مشاهده کرد. بعضی ها کا ملا مسالمت آمیز بازی و تجارت می کنند. بعضی ها مدام حمله می کنند و بعضی ها دزدی می کنند. پیغام هایی که رد و بدل می شود به فحاشی کشیده می شود و کلا خیلی از وقت ها بازیکنان یادشون می ره که دارن بازی می کنن و بسیار خلق و خوی نا پسندی می گیرند. اینو من اخیرا توی یک بازی دیگه دیدم که بعدا در موردش می نویسم. خلاصه که این نمونه ای کوچکیه که آدم ها به خاطر بی ارزش ترین چیز ها با ارزش ترین معیار ها را زیر پا می گذارند.
2- توی این بازی می توان جانشین داشت بدین معنی که یکی از دوستاتون می تونه به جای شما و در غیاب شما بازی را هدایت کنه. من تو این بازی یک جانشین دارم و بسیار از داشتنش لذت می بردم. دلیلشم این بود که استراتژی من با دوستم خیلی فرق می کرد و این باعث می شد که سمت و سوی بازی مدام فرق کنه. مثلا شما باید یک شبانه روز صبر می کردید تا منابع کافی( که با زمان زیاد می شوند) برای ساختن و یا حمله به دیگران بدست می آوردید و بعد دوست شما وارد بازی می شد و دقیقا یک ساعت قبل از تکمیل منابع اون رو برای یک کار دیگه خرج می کرد. باید قیافه ی من رو می دید پشت مانیتور :دی. می گفتم اِه اِه اِه... اینو چرا ساختی بعد ده دقیقه می خندیدم که بعد از یک روز صبر کردم یکهو اومده یک چیزی ساخت. در مورد من این بسیار خنده دار تر بود چون دوستم اصلا به جریان بازی کار نداشت میومد داخل بازی می دید با این منابعی که داره میشه چی خرید و یا ساخت و بی درنگ می ساختش و کلی خوشحال بود که مثلا فلان ساختمان رو حتی اگه فقیر فقیر هم باشی،می شه به روزش کرد :دی. من وقتی اینو بازی می کردم یاد حساب مشترک بانکی بین زن و شوهر ها افتادم :دی. مثلا زن خانواده ده ماه حقوقشو در حساب مشترک ذخیره می کنه و مرد بعد ده ماه می یاد میبینه که اه چه قدر پول دارن میره سریع به عنوان کادو برای همسرش (:دی) پراید خودشو تبدیل به 206 می کنه. البته برعکسش شاید مصداق بیشتری داره که در مثل مناقشه ای نبوده نیست.
نتیجه که هم بازی چیز خوبیه هم حساب مشترک : پرانتز اونوری
گنگم از گنگ پریشان شده گفتار مخواه
شعر یعنی این هنر فرش زیر پاته . یره...
از هر دری سخنی
مگر نه اشک، زیباترین شعر و بیتاب ترین عشق و گدازانترین ایمان
و داغترین اشتیاق و تبدارترین احساس و خالصترین گفتن
و لطیفترین دوست داشتن است که همه، در کوره یک دل، به هم آمیخته و ذوب شدهاند
و قطرهای گرم شدهاند، نامش اشک؟
کسی که عاشق است و از معشوقش دور افتاده و یا عزادار است
و مرگ عزیزی قلبش را میسوزاند، میگرید، غمگین است،
هرگاه دلش یاد او میکند و زبانش سخن از او میگوید و روحش آتش میگیرد
و چهرهاش برمیافروزد، چشمش نیز با او همدردی میکند؛ یعنی اشک میریزد،
اشک میجوشد و این حالات همه نشانههای لطیف و صریح ایمان عمیق و عشق راستین اویند
گریهای که تعهد و آگاهی و شناخت محبوب یا فهمیدن
و حس کردن ایمان را به همراه نداشته باشد
کاری است که فقط به درد شستشوی چشم از گرد و غبار خیابان میآید.
حالا این متن رو بخونید و با هم گریه کنید.
هرگز--
معشوق من!
تا زمانی که من منم و تو تویی
تا زمانی که دنیا هر دو ما را در بر دارد
من عاشق توام
و تو افسونگر منی
آنگاه که یکی انکار کند
دیگری باید اصرار کند.
شعر از رابرت براونینگ
برگرفته از وبلاگ بنفشه
به زنی محتاج بودم
تا غمگینم کند.
و امروز:
سلام
بیا
تا
با هم
یک دلِ سیر
گریه کنیم.
بر گرفته از وبلاگ سورئالیست بدون هیچ اظهار نطری.
روزی لقمان به پسرش گفت: امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی
.
اول
اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم
اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی
و سوم
اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی
> >
> > پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد: اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنهاجای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.
واقعا راست می گه من صد در صد با اون مرحوم موافقم.